مي گويند جامعه ي ما ، اسلامي است، مي گويند مردم آن شيعه اند، مي گويند
حكومت هم، حكومت رسول الله است، يك موقعي دنيا با هم متحد شدند عليه اين
مردم و به خاك اين مملكت تجاوز كردند ، مي گويند سيل عظيم جوانان ،جان را
سرمايه اي ناچيز دانسته و هديه دادند به اسلام، به قرآن و مملكت و حكومت رسول
الله ، دست از آمال و آرزوهاي خود كشيدند براي تحقق قرآن .
مي گويند هدفشان پياده شدن احكام اسلامي در جامعه بود ،عمل به قرآن بود
جانشان را دادند كه
حجاب باشد حيا و عفاف باشد و قِس علي هذا .....
كه بحمدلله تعالي اكثريت قريب به اتفاق اهداف و مطلوبات آنان ،وصيت نامه هايشان
جامه عمل پوشانده نشده است مثل بقيه حرف ها و نطق هاي زيبا.
امروز در اين همه هياهوهاي فساد و عربده هاي ابتذال كه مع الاسف با سكوت معنا دار بعض آقايان- ببخشيد- با چراغ سبز همان آقايان، نگاه به اينكه چه بوديم و چه قرار بود باشيم و چه كساني را در اين راه از دست داديم بسيار مهم است
وضعيت سينماها، وضعيت فرهنگي ، وضعيت بانوان و حيا و عفاف و حجاب ايشان
گوشه اي از اين فساد و عربده ابتذال است .
واما...... و صد اما ...
چند روز پيش خبري منعكس شد مبني بر اينكه روزنامه همشهري در صفحه ي اول
خود آشكارا تبليغ و ترويج فرقه ضاله بهائيت را نموده است، خيلي ناراحت شديم
،موضوع را با يكي از اساتيد مطرح نموديم، ايشان فرمودند : چه جاي تعجب است !!!
اين كار، گر چه قبيح و منكَر و ترويج باطل است، ولي تعجب نكنيد اين دفعه ي اول
نبوده و دفعه ي آخر هم نخواهد بود كه بعضي مطبوعات و رسانه ها بلند گو و تريبون
دشمن مي شوند، درباره اين كلام استاد خيلي فكر كرديم كه چرا رسانه اي كه بايد
خادم اسلام باشد ،خادم مردم باشد، خادم ضالّ و مُضِّل است.
خبر رسيد كه روزنامه توقيف شد، خبر رسيد كه رفع توقيف شد، باز خبر رسيد كه
دوباره توقيف شد ، آن هم فقط يك روز، خبر رسيد كه روز بعد توقيف، ساعت 9صبح
روزنامه همشهري نه اينكه كم ياب شد بلكه ناياب شد،
بلي ؛ توقيف براي توبيخ بود لكن موجب توفيق گشت ...
بدگماني است اگر بگوييم كه اينها همه بازي بيش نبود ؟؟؟
![]()
ولي هدف هرچه بود، اين نتيجه و حاصل كار شد، ولي در ذهن يك سوال ديگر باقي
مي ماند و آن اين است كه اگر خداي نكرده به ساحت مقدس مراجع معظم تقليد
توهين مي شد ويا همين روزنامه برعليه مبنا و موضوع"ولايت مطلقه فقيه" مقاله
اي در صفحه اول مي نگاشت آيا به همين سرنوشت شوم دچار مي گشت ؟
البته اشتباه نشود حرف اين نيست كه توهين به مراجع كم اهميت است ، نعوذ بالله
بلكه مقصود اين است كه چطور مقابل دشمنان مرجعيت مي ايستيم، در مقابل
دشمنان امام غريب مهدي موعود عليه اسلام به طريق اولي بايد بايستيم.
مهدي ياوران و سنگربانان مذهب حقه :
در اين كشور، تا چه حد ترويج فرقه هاي ضالّه مي شود چه پنهاني و چه آشكارا،
در مناطق محروم و مناطق مرزي فرقه هاي ضاله و منحرف سخت مشغول كارند و
ما در خوابي سنگين به سر مي بريم كه گويي هرگز تمايل به بيدار شدن نداريم .
در پايتخت كشور شنيده مي شود كه بعضي فرقه ها نماز جمعه دارند
در پايتخت فرهنگي جهان اسلام، شهر علامه مجلسي و صاحب بن عباد، اصفهان
يك شهرك متعلق به بعضي ازاين فرقه هاست ، محال است كه آقايان مسئول اطلاع
نداشته باشند، تازه اين همه ،گوشه اي از خبرها و اطلاعات است، به طور قطع
آقايان بيشتر از اينها خبرها دارند و سكوت در مقابل اين هجمه همه جانبه چه
معنايي مي تواند داشته باشد؟
درد دل از حد فزون و از عدد فراتر است و قلم را ديگر توان نيست كه بنگارد .
سخن را با يادي از مرجع واقعا" عاليقدر جهان تشيع مرحوم آيت الله العظمي بروجردي
اعلي الله مقامه الشريف در مواجهه با فرقه ضالّه بهائيت به پايان مي بريم:
به اميد آنكه امروز شاگردان اين مرجع بزرگ، استاد گونه عمل نمايند و مردم هوشيار
هم با تأسّي به مرجعيت معظم شيعه حفظهم الله تعالي و مردم مومن آن روزگار،
ريشه فرقه هاي استعماري دشمن را در اين مملكت به ياري ولي الله اعظم يوسف
گمگشته فاطمه مهدي موعود سلام الله عليهما بخشكانند .
گوشه اي از برخورد ايشان با فرقه استعمار به شرح زير است :
- ايشان زماني كه بي توجهي و مسامحه ي حكومت را در اين مورد(ترويج بهائيت) مشاهده نمودند خود به طور ، مستقل دست به كار شده و به عنوان اعتراض به اين امر، از شهر خارج شدند ، خبر عزيمت ايشان در اندك مدتي مردم شهر و نواحي را به تظاهرات و اجتماع در تلگراف خانه واداشت دولت پس از مشاهده اين اوضاع احساس خطر نموده و سعي در مراجعت ايشان به شهر مي نمايد و در نتيجه بزودي محافل و مجالس آشكار بهائيت تعطيل و افراد منحرف از ادارات شهر منتقل مي گردند و در نتيجه ايشان به عزّت تمام به شهر بازگشتند .
- ايشان در ماه رمضان همان سال يك ماه تمام، منبر رفتند و پيرامون مهدويت و امام زمان عليه السلام از قول علماي اهل سنت و شيعه و ردّ نظرات بهائيان به نحو مستدل سخن گفتند .
- به جناب آيت الله صافي گلپايگاني توصيه كردند كتابي با همين سبك (مستدل با استناد از روايات عامّه و خاصّه) درباره حضرت به رشته تحرير درآورند و مقدمات نگارش كتاب ارزشمند و گرانسنگ منتخب الاثر فراهم آمد.
- به فرموده آيت الله سبحاني سال 1331 ايشان (آيت الله بروجردي)جمعي از فضلاي آن روزحوزه را براي خنثي كردن تبليغات بهائيان به فريدن اصفهان اعزام فرمودند. ***
*** - مجله ایام شماره ۲۹
حضرت سيّدالشهداء عليه السلام در روز عاشورا در ضمن سخنانى، دشمنان اهل بيت عليهم السلام را اين گونه توصيف نمود و فرمود:
فإنّما أنتم من طواغيت الاُمّة وشذّاذ الأحزاب ونبذة الكتاب، ونفثة الشيطان، وعُصبة الآثام، ومحرّفي الكتاب، ومطفئى السنن، وقتلة أولاد الأنبياء ومبيري عترة الأوصياء... وأنتم ابن حرب وأشياعه تعتمدون وإيّانا تخذلون...;1
شما سركشان امت ها، پشت كنندگان به قرآن، هم دم هاى شيطان، گروهى معصيت كار، تحريف كنندگان قرآن، از بين برنده سنّت ها، قاتلان فرزندان انبيا و... هستيد. شما فرزندان ابن حرب و پيروان (معاويه) هستيد و هدف شما فقط از بين بردن ماست.
اين سخنان بر چه كسى منطبق است؟ اين كلمات حتّى بر يك شيعى كه در پايين ترين درجه تشيّع و در بالاترين درجه فسق و گناه باشد، صدق نمى كند.
آن حضرت در ادامه از آنان مى پرسد كه به چه دليل، قصد جان مرا كرده ايد؟
در پاسخ گفتند: ما تو را به جهت دشمنى با پدرت مى كشيم.2
امام حسين عليه السلام در مورد ديگرى با صدايى بلند خطاب به سپاه دشمن مى كند و مى فرمايد:
يا شيعة آل أبي سفيان! إن لم يكن لكم دين وكنتم لا تخافون المعاد، فكونوا أحراراً في دنياكم هذه;3
اى پيروان آل ابوسفيان! اگر دين نداريد و از قيامت نمى ترسيد، پس در دنيا آزاد باشيد.
آرى، اساساً دشمنان و قاتلان سيّدالشهداء عليه السلام از پيروان خاندان ابوسفيان بودند، نه اين كه شيعيان اهل بيت عليهم السلام باشند و از جهت فسق و فجور در عمل ظاهرى پيرو خاندان ابوسفيان باشند. نه، قاتلان آن حضرت در حقيقت از رهروان آل ابوسفيان بودند.
بنابراين، همان گونه كه پيش تر گفتيم با توجه به اين كه بزرگان كوفه از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام يا در زندان بودند، يا آنان را كشته بودند و يا فرار كرده بودند، چه قبل از ابن زياد و چه پس از روى كار آمدن او. با اين حال، آيا مى شود شيعه در هر معنايى، مرتكب جناياتى چون آتش زدن خيمه زنان و كودكان بى پناه و... بشود؟
تمام اين جنايت ها در مدارك معتبر سنّى وجود دارد. ابن اثير جزرىمى نويسد:
... در نبرد با حسين عليه السلام، عمر سعد به لشكريان دستور داد تا خيمه ها را آتش بزنند و حسين عليه السلام او را از اين كار منع كرد، ولى آنان خيمه ها را به آتش كشيدند... .
وى در ادامه مى نويسد:
وخرجت امرأة الكلبي تمشي إلى زوجها فجلستْ عند رأسه تمسح التراب عن وجهه وتقول: هنيئاً لك الجنّة. فأمر شمر غلاماً اسمه رستم فضرب رأسها بالعمود فشدخه فماتت مكانها;4
زنى از قبيله كلبى به سمت جنازه شوهرِ شهيدش رفت و در كنار سر او نشست و خاك را از روى او پاك كرد و گفت: بهشت بر تو گوارا باشد.
در اين هنگام شمر به غلامش كه رستم نام داشت، دستور داد آن زن را بزند. ضربه اى به سر آن بانوى ستم ديده و داغ ديده وارد كرد كه در دم جان داد.
بلاذرى در اين زمينه مى نويسد:
... بعد از آتش زدن خيمه ها، زن ها فرياد كشيدند و صداى شيون آن ها بلند شد و از خيمه ها خارج شدند... .5
در منبع معتبر ديگرى آمده است: كودكى در لحظات آخر عُمر سيّدالشهداء عليه السلام در دامنش نشست كه آن كودك را نيز بى رحمانه به قتل رساندند.6
پستى به جايى مى رسد كه وقتى آن مرد خبيث گوشواره فاطمه دختر سيّدالشهداء عليه السلام را از گوش او مى كشد، در همين حال گريه مى كند.
فاطمه به او مى فرمايد: چرا گريه مى كنى؟ رهايم كن!
آن خبيث در جواب مى گويد: اگر من اين كار را نكنم، فرد ديگرى گوشواره را مى برد.7
آيا شيعه، هر قدر فاسق باشد، مى تواند از اين قبيل كارها انجام دهد؟
پيش تر اشاره شد كه اسامى آن ده نفرى كه بدن مطَهر سيّدالشهداء عليه السلام را با پاى اسب ها مورد جسارت قرار دادند، در منابع معتبرى آمده است. آنان عبارتند از:
اسحاق بن حويه،
اخنس بن مرثد،
حكيم بن طفيل سنبسى،
صالح بن وهب جعفى،
واحظ بن ناعم،
عمرو بن صبيح صيداوى،
رجاء بن منقذ عبدى،
سالم بن خيثمه جعفى،
هانى بن ثبيت حضرمى و
اسيد بن مالك.
ابوعمرو زاهد كه از نظر اهل سنّت بسيار معتبر است، گويد: ما اين ده نفر را بررسى كرديم، تمام آنان را ولدالزّنا يافتيم.8
1 . ترجمة الامام الحسين عليه السلام ابن عساكر: 318 (پاورقى)، بحار الأنوار: 45 / 8 .
2 . نور العين فى مشهد الحسين عليه السلام: 47 و منابع ديگر.
3 . الفتوح: 5 / 117، الفصول المهمّه: 2 / 827 و منابع ديگر.
4 . الكامل فى التاريخ: 4 / 69 ـ 70، تاريخ طبرى: 4 / 333 ـ 335، المنتظم: 5 / 340، نهاية الارب: 8 / 451.
5 . انساب الاشراف: 808 ـ 809 .
6 . المنتظم: 5 / 340.
7 . سير اعلام النبلاء: 3 / 204.
8 . اللهوف: 182.
منحرفين از خط ولايت مولا علي عليه السلام معتقدند که تمامي زنان پيامبر صلي الله عليه و اله حتي عايشه لقب "ام المومنين" را دارند. و براي ادعاي خويش آيه ذيل را مطرح مي کنند
النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُم. يعني: " پيامبر، نسبت به مؤمنان از خودشان اولى و سزاوارتر است، و همسرانش [در حرمت ازدواج به منزله] مادران آنانند." (احزاب/6)
ايشان لقب "ام المومنين" را نوعي افتخار براي زنهاي پيامبر صلي الله عليه و اله محسوب مي کنند. ولي طبق آيات قرآن ما معتقديم که ام المومنين به تنهايي فضيلتي نيست بلکه زنان رسول خدا فقط اگر تقوي پيشه کنند و از خدا بترسند داراي ارزش و مقام مي باشند. و به همين جهت است که قرآن مي فرمايد:
يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً. يعني: "اى همسران پيامبر! شما اگر پرهيزكارى پيشه كنيد [از نظر منزلت و موقعيت] مانند هيچ يك از زنان نيستيد، پس در گفتار خود، نرمى و طنّازى نداشته باشيد تا كسى كه بيمار دل است طمع كند، و سخن پسنديده و شايسته گوييد.." (احزاب/32)
همچنين قرآن مي فرمايد:
يَانِسَاءَ النَّبىِِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَينِْ وَ كاَنَ ذَالِكَ عَلىَ اللَّهِ يَسِيرًا. يعني: اى همسران پيامبر! هركس از شما كار بسيار زشت آشكارى مرتكب شود [قطعاً پيوند همسرى با پيامبر به او مصونيّت نمىدهد، بلكه] عذاب براى او دو چندان خواهد شد، و اين [كار] بر خدا آسان است. (آيه:30)
پس ام المومنين تنها به اين معناست که رابطه بين مسلمانان و زنان پيامبر مانند رابطه مادر و فرزند مي باشد. يعني همانطور که فرزند نمي تواند با مادر خويش ازدواج کند، مسلمانان نيز بعد از شهادت پيامبر صلي الله عليه و اله نمي توانند با زنان ايشان ازدواج کنند. و به همين دليل است که قرآن مي فرمايد:
وَ مَا كاَنَ لَكُمْ أَن تُؤْذُواْ رَسُولَ اللَّهِ وَ لَا أَن تَنكِحُواْ أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَالِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمًا. يعني: "و شما را نسزد [و جايز نباشد] كه پيامبر خدا را آزار دهيد. و بر شما هرگز جايز نيست كه پس از او با همسرانش ازدواج كنيد كه اين [كار] نزد خدا بزرگ است." (آيه:53)
و اما عايشه چون جزء زنان پيامبر صلي الله عليه و اله بوده لقب "ام المونين" را داشته است. ولي اين لقب تا آخر عمر براي او باقي نماند! زيرا پيامبر صلي الله عليه و اله حق طلاق زنان خويش را به اميرالمومنين عليه السلام و جانشينان به حق ايشان داده بودند.
قال النبي صلي الله عليه و اله: يا اباالحسن انّ الشرف باق لهنّ (شرف الامّهات) ما دمن لله علي الطاعة فأيّتهنّ عصت الله بعدي بالخروج عليک فأطلق لها في الأزواج و أسقطها من شرف أمومة المومنين.
يعني: پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله به مولا علي عليه السلام فرمودند: اي اباالحسن همانا شرف "ام المومنين" براي زنان من باقي است تا زمانيکه اطاعت خدا را کنند. پس هرکدام از آنها که خدا را به واسطه خروج بر تو عصيان کرد، او را طلاق بده و از شرافت ام المومنين بودن ساقط کن.(1)
اين وظيفه بعد از اميرالمومنين به امام حسن عليه السلام و بعد به امام حسين عليه السلام منتقل شد. و امام حسين عليه السلام عايشه را طلاق دادند.
شيخ حر عاملي در کتاب اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات از کتاب اثبات الوصية نوشته مسعودي (از علماي اهل سنت) نقل مي کند که: پس از کاري که عايشه کرد (مقصودش جلوگيري حسين عليه السلام از دفن حسن بن علي در جوار جدش رسول خدا است) حسين عليه السلام طلاقش را برايش فرستاد. و رسول خدا صلي الله عليه و اله طلاق همسرانش را بعد از خودش به اميرالمومنين عليه السلام و اميرالمومنين به امام حسن عليه السلام و امام حسن عليه السلام به اباعبدالله الحسين عليه السلام داده بود. و رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمود: بعضي از زنهاي من در روز رستاخيز مرا نخواهند ديد و او زني است که اوصياء بعد از من طلاقش خواهند داد.(2)
ناگفته پيداست که وقتي مي گوييم امام حسين عليه السلام عايشه را طلاق دادند، به اين معناست که او ديگر جزء زنهاي پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله محسوب نمي شود. و بنابراين لقب "ام المومنين" از عايشه برداشته شده و مانند زنهاي معمولي ديگر مي باشد.
اسناد:
(1) سفينة البحار 2/93 و 9/277 ، المناقب ابن شهر آشوب 1/331، الدرجات الرفيعة علي خان 303، شرح اصول الکافي المازندراني 6/368، البحار الانوار علامه مجلسي 27/292 و 48/335 و 71/265 و 108/293 و 110/101 از کافي و بصائر الدرجات. و کتاب کمال الدين و تمام النعمة شيخ صدوق.
(2) اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات 3/135 فصل 72 حديث 903.





